|
در دیگران میجوییم اما بدان ای دوست
اینسان نمی یابی زمن حتی نشان ای دوست من در تو گم گشتم مرا درخود صدامیزن تا پاسخم رابشنوی پژواک سان ای دوست در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من سردی مکن بااین چنین آتش به جان ای دوست گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست من قانعم آن بخت جاویدان نمیخواهم گرمیتوانی یک نفس با من بمان ای دوست یا نه توهم با هر بهانه شانه خالی کن ازمن من- این برشانه ها بار گران- ای دوست نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت بیهوده میکوشی بمانی مهربان ای دوست آنسان که میخواهد دلت با من بگو آری من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست محمد علی بهمنی برای یک دوست هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره دایم مال من + نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط ساکورا |
|