|
یعنی خدا از من و اون کسی که هرجوری به ناپدید شدن ام پی تری نازنینم مربوطه نگذره که من آلان باید زارو نزار باشم ... + نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط ساکورا |
امروز یه دست گل از مدلای سر چهارراهی به آب دادم!!! فکر کن دوست بیچارم از من پرسیده امتحان شنبه کیه!؟؟!! من با اطمینان بالای دویست گفتم ساعت ده و نیم حالا ده هم نه!! صبح رفتم دانشگاه قلبم اومد تو دهنم!! امتحان ساعت هشت بوده!! و من باز هم ساعت این امتحانو اشتباه کردم !! صدای خواب آلود دوستم انقدر آشفتم کرد که تا نیم ساعت سر جلسه نفهمیدم چه خبره!! بالاخره رسید البته من قبلش به استادمون گفتم گفت نگران نباش میرسه!! دیگه خلاصه با آژانس خودشو رسوند!! حالا دوستم که اومده بعد کلی ساعت دو نفر دیگه هم اومدن!! حالا من انقدر شرمنده و شرمسار و خجول بودم گفتم به دوستم چی بگم آخه!!؟؟ نمیگه تو چرا به من اشتباهی گفتی؟؟!!! بعد خودت زود میری!!! دوستم زنگ زده ازم تشکر کرده که دستت درد نکنه !!من داشتم خواب میموندم به خیر گذشت..
و من باز هم خجل...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط ساکورا |
عاشق صدای آسمون قلنبه(به قول موشی) خوشحالم یکی دیگه از آرزوهام برآورده شد!! این صدا رو هم دوست دارم ویژ ویژماشینا رو آسفالت خیس !!! یه بوی خاص~~~~~ و بارون بارونه زمینا تر میشه.... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط ساکورا |
امتحان انقلاب اسلامی ایران دارم یعنی هر چه بیشتر میخونم و میرم جلو متفرتر میشم از 1) چیزی که بهش میگن بی پدر ومادر و خانوادست!!!! کلا تاریخو دوست دارم شنیدن قصه ادما معمولا جذابه اما این چیزایی که مربوط به کشوراست و شخصیاتی سیاسی شون تو روحیه ساکورایی من که نیست!! معذرت از کلیه افرادی که علوم سیاسی میخونن یا عاشق بال شکستشن! 2)شما یادتون میاد اسم یه پسربچه ای که با پدرش میرفتن سفر باکشتی!! این پسره مشکلات اونارااز سر باهوشیش حل میکرد!! واکینگ یه هم چیزی بودن!! باباش خیلی باحال بود با اون کلاش !! آخه من انگور میخورم هی یاد اونا میافتم! اگه گفتین چرا! البته نه هر انگوری اینم راهنماییشش!!؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط ساکورا |
نمیدونم ما آدما اول آدم فروش بودیم بعد شدیم خدافروش یا نه برعکسش اول خدافروش بعد آدم فروش!!! + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط ساکورا |
نامی که دست نور آرام بر شقشقه ما حک کرد چندان بزرگ بود که خورشید در قاب آسمانی خود شک کرد + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط ساکورا |
|