|
شنبه ای تو کلاس بلور،استاد حرف از کره و قطع و مماسو این چیزا میزد بعد گفت اصفهونیا لغت خوبی دارن واسه بعد گفت کی اصفهونیه تو کلاس ؟(Just touch) ماهم دوستمو نشون دادیم استاد اومد سر میز ما و گفت: ببینم وقتی میخوای بگی تازه رسیدم و..چی میگی که من گفتم:جخ خودم مرده بودم از خنده آخه با گذاشتن ج و خ کلمه باحالی ساختن!! اینو از تو رادیو یاد گرفته بودم. برنامه هه هم طنز بود بدجورم قشنگ بود!! هنوز دوست اصفهونیم هیچی نگفته بود استاد گفت آره همینِِِِِ!! تو ترجمه جزوشم همین جخو نوشته بود!! ماجرا را تعریف کردم تو خونه بابام گفت:این لغن تو شهر ما هم هست . ولی من نمیدونم چرا بلد نبودم خلاصه ما فهمیدیم بابای ما یه دایی داره که به(( جخدم بلا)) معروفه!! حالا ه نظر شما ما اصفهونیم یا ...؟
پینوشت1:من این کلمه جخدم بلا رو به صادق میدم بنویسه!! حتما درست مینویسه !! چون دیکتش ضعیفه معمولا کلمه های سختو بهتر دیکته میکنه!!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 توسط ساکورا |
امروز یه بنده خدایی رو به من گفت:"بذار ببینیم درس میخونه چی بشه؟"
....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 توسط ساکورا |
خب به سلامتیو میمنت دارم دقیقه های آخرزندگی بیبارمو به آخر میرسونم خیلی هم آرامش دارم دلتون بخوادو نخواد اصلا نمیدونم فردا تو برگه امتحان چی بنویسم واقعا انگار یکی این توی مغزمنو داره میجوه شبیه جویدنا ی میشا الهی ... آخه به خودم چی بگم خدا رو خوش بیاد آخ کی این فردا میاد من راحت شم مردم به خدا مگه یه آدم دیگه چقدر توانشو داره بابا فردا عمل داره!!به خاطر این امتحان من عقبش انداخت که به حال من توفیر نداشت دلم میخواد یه هفته برم هالیدی خسته ام خیلی خسته ام آخ جمعه.....آخ شال قرمزآخ میشا...آخ ساکوراآخ .... امسالم قسمتمون نبود بریم مکه!!صد حیف و حیف ها!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط ساکورا |
خواب دیدم یه شال قرمز خیلی خوش رنگ سرم کردم دارم میرم امتحان بلورشنای بدم. تو عمرم همچین رنگ قرمز خوشگلی ندیده بودم. بعد رفتم تو یه مغازه واسه صبحونه میوه بخرم!! پرتقالو سیب !!چون توی راه به این نتیجه رسیدم بهتره خود میوه رو خرم تا آب میوه هاشو. خلاصه نیم ساعت کامل تو مغازه معطل بودم اما آخرشم نتونستم بخرم قیافه دوستام که بیرون مغازه منتظرم بودن خیلی دیگه بی تاب شده بود داشتن دیگه بهم فحش میدادن!! همین نمی دونم این شال ِاز صبح تا حالا از ذهنم نمیره بیرون که…
هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داریم مال من ولی خیلی خوشرنگ بودا... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 توسط ساکورا |
جدیدا از این پنگول خاله نرگس اینا خیلی خوشم اومده !!! بابام میگفت این میشا خانم خانه ای ساخته اند چهل ستون چهل پنجره !!!! وگویا در حال برنامه ریزی پروژه ای جدید نیز هستند!!! شرط میبندم برم اصلا میشا منو نشناسه!!همه میگن راحت شد از دستت!! خدایا کی این هفته تموم میشه حوصلشو ندارم!! + نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 توسط ساکورا |
آخ که چه ساده خواستمت رو ی چشام میذاشتمت
دشنه شدی به جون من گفتی نمیشناسمت آخ چه بهونه گیر شدی من که نمیشه باورم .... ۱)در همین جا به حاج صادق راستگو تبریک میگم + نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط ساکورا |
استادمون میگفت اولین فرهنگستان که زمان رضا شاه تو تهران بر پاشد
به جای واژه عربی نقطه فرمودن:بی همه چیز!!! بهله!!! بی صبرانه منتظرم دو هفته دیگه بیاد!!! واسه سه شنبه دعا کنین!!!!یعنی همه چیز دست خداست!!!ولی بازم دعا کنین!!! + نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 توسط ساکورا |
|