|
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل زتنهایی به جان امد خدا را همدمی ان قدر حرف واسه زدن هست .ان قدر کار واسه انجام دادن. ان قدر درس واسه خوندن.انقدر کار کار ........اما کو فاعلش ؟!کو ادمش؟!این روزا نمیدونم کجام؟گم شدم رفته.نمیدونم چرا از اول سال من باید ان قدر خسته باشم.حس میکنم اگه الان این حرفای مزخرفو نزنم و برم با لاخره از یه جایی یه نقطه ای شروع کنم کم کم اروم میشم.کم کمک زندگیم برمیگرده.پیدام میشه .خیلی بده ادم روحش درد بگیره.بی تاب شه.زندگیش بریزه بهم.خیلی بدتره ادم جا بمونه .خیلی خوبه محض رضای خدا هم که شده یه تحولی چیزی درم رخ بده.من زنده ام ایا؟ چشم اسایش که دارد از سپهر تیز رو ساقیاجامی بمن ده تا بیاسایم دمی در طریق عشق بازی امن و اسایش بلاست ریش باد ان دل که با درد تو خواهد مرهمی بهار...تابستون....پاییز.....زمستون......حتی خدا هم خیلی به فکر ماست اما من...چی؟به فکر هستم ایا؟ بهتره از سر در گریبانی در بیام. حتی میتونم وانمود کنم الان یه ادم پر روحیهو سر حالم .مثه موقع هایی که هوای بهار توی دلم نفوذ میکنه. حتی میتونم داد بزنم هر چی ارزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داریم مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من اره هر چی ارزوی خوبه مال خود خود تو؟ sunda + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 توسط ساکورا |
|