|
هنوز خودم سر در نیووردم چرا هم چیه!؟قضیش خیلی پیچیده و در هم نیست. اما من یکی سر در نمیارم.مگه میشه ادم از تنهایی خوشش بیاد از یه ورم از تنهایی رنج بکشه....؟من ماه هاست دارم به این موضوع فکر میکنم اما هی گیج تر میشم. امشب بچه ها رفتن رصد .ماه گرفتگی.این موضوع رو که فهمیدم متاسفانه گل از گلم شکفت که بله امشب چقدر خوش می گذره تنهایی و از این فکرای شوم جغدی.هر چی باشه اونا هم اتاقی های منن.اما بنده نارفیق به قدری خوش حال شدم که گویا دارم میرم خونه.و پیش خود نامردم گفتم کاش همیشه تنها بودم.واقعا که...نمی دونستم یه هم چین ادمیم. با این اوصاف اینو فهمیدم یا روابط اجتماعیم در حد یه عنکبوته یا نه قضیه بر میگرده به یه لجبازی.حالا این لجبازی با خودمه با کیه اخه واسه چی؟هنوز کشف نشده. سرده! سرده! دنیا به اندازه گرمای بودنت سرده اگه صدایی یخ بسته اگه امیدی کز کرده اگه من پشت مه مسیر راه گم میکنم اگه دنیا به اندازه نبودنت سرده غمی نیست حساب این یخ بستگی! به دست گذر این فصل ها وقتی که برف غصه!به گردن زمستون اماوقتی فردا بهار بیاد چه کسی سرمای این روزگارو گردن می گیره ؟ چه کسی؟ تو بگو؟ همین. هر چی ارزوی خوبه مال تو هر چی کی خاطره داریم مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من ویونا + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 توسط ساکورا |
۱.سردمه دندونام مدام میخورن بهم.نمیدونم چه حسی دارم .باید حس سبکی باشه...! با زدن اون حرفایی که ماههاست دنبال یه فرصتم بگمشون باید الان حسابی سبک شده باشم اما انگار میترسم. دلم واسه این بی تابیه تنگ شده بود .همیشه این جور موقع ها زمانو فراموش میکنم .بازم شب شده بود ومن باید خودمو میرسوندم خونه.دیر شده بود. ۲. دونه های برنج و می ریزم کف دستم از جلوی تقویم دیواری رد میشم .برمی گردم.می شه هیجده روزه دیگه.یه کم طولانی تر از قبل می شه اما چاره ای نیست.میرم تو ایون .دونه هارو که پرت میکنم توی باغچه یه چیزی می بینم .درست میبینم برگای نرگسای توی باغچه از زیر اون همه برگای پوسیده زدن بیرون...محشره! بازم به موقع سر و کلش پیدا شده درست همون روزایی که دیگه از این فصل اخری بی حوصله میشم. دلم واسه گلدونا تنگ شده بود انگار چیزی رو گم کرده بودم دلم میخواست بهشون اب بدم با این کار کلی اروم میشم. دوباره باید برم از خونه از این جا .هنوز نرفته دلم تنگه.اما میخوام این بار یه جور دیگه برم میخوام با همه چی خوب تا کنم .نباید بذارم یه مشت فکرای زمخت یه مشت حسای بد بیان تو جونم .رخنه کنن...منو ازار بدن .اگه اینجا کلی دل خوشی دارم اونجام ....من خودم انتخاب کردم .پس میتونم... ۳.همین قایقم امادست سفرم نزدیک است و به من میگویند کوله بارت بردار دل خود به دادار سپار توشه ات مهر و محبت کافیست چشم ها می گذردخیره به من یاس زندانی من وقت ان است قفس باز کنم یاس را بال دهم و دل کوچک خود را شاد کنم.....! همین. هر چی ارزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داریم مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من Sunday . + نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 توسط ساکورا |
|